تو امشب نیستی! بر خلاف گذشته... امشب نیستی و این نبودنت رو هیچ وقت تصور نکرده بودم! چون همیشه بودی،همیشه،همیشه،همیشه.نیستی،دور شدی،دور شدیم،"زود دیر شد"،فاصله اومد،چرا؟نمی دونم! خود بزرگ بین شدی؟نمی دونم! حساس شدم؟ نمی دونم!یادته یه بار سر "صد سال تنهایی" مارکز نزدیک بود دوستیمون بهم بخوره؟ برای اینکه نخواسته بودم باورش کنم.از اون شب به بعد اسم "صد سال تنهایی" برام تداعی گر اسم "تو" بود!...هر بار"صد سال تنهایی" بود تو هم بودی! یادته بعد از اون جدایی مقطعی تو 40چراغ راجع به "صد سال تنهایی" می خوندم که اس ام اس دادی؟! الان زندگی من شده همون سالهای تکرار باطل تنهایی! ولی تو نیستی...من "همچنان دوره می کنم شب را و روز را هنوز را" ولی تو نیستی... نیستی که بهت بگم عشقی رو که تجربه کرده بودی یک هزارمش رو دارم شروع می کنم به تجربه کردن...البته شاید...! حتی دیگه قهرمانی راجر هم تو رولند گروس برامون بی ارزش شده!حتی بردنش از نادال تو اسپانیا!!! ویمبلدونه ولی منو تو نه تنها بین گیمها و ستها که اصلا راجع به تنیس به همدیگه اس ام اس نمی دیم!.دیشب خوابتو دیدم ولی رمق ندارم بهت اس ام اس بدم! پارسال همین موقع ها بود نه؟بلیط کنسرت "همای" ی خودمو که تموم شده بود بهت فروختم،خوشحال بودم،از اینکه تو خیال خودم می گفتم با دادن یه خوشی خیلی کم از تکرار یه حماقت بزرگ دیگت دارم جلوگیری می کنم،اینکه "چرا خیلی از چیزا،مثل مرگ،دست خود آدم نیست؟" یادته که این اس ام اسو؟ شب قبلش دادی...من خوب یادمه،چون اون شب از ترس یه اتفاق بد تا صبح خوابم نبرده بود...این خیال زنده نگه داشتن تو،حتی اگه باطل بوده باشه، برام کافی بود،چون زنده بودن تو از زنده بودن خیلی های دیگه برام با ارزش تر بود... .یادته که لحظه لحظه هامو می گفتم برات،بزرگ ترین اسرارتو می گفتی برام،من بودم و تو و به قول خودت همیشه حرف داشتیم برای گفتن...ولی ساکت شدیم...روز به روز...بیشتر و بیشتر...دور تر و دور تر...من الان یه دوست جدید دارم ولی تو حتی نمی دونی که وجود داره...! چه جالب! حتی کادوی تولدت رو هم ندادم!.تا الان "خیلی حرفه ای عمل کردم" "خیلی بزرگ شدم"، تو این دورانی که نیستی حس های جدید رو دارم تجربه می کنم... تا حالا به این فکر کردی که چرا گفتی "راه منو تو اینجا از هم جدا می شه"؟ فقط به این دلیل که من عوام بودم و می خواستم به موسوی رای بدم ولی تو به کروبی؟ می بینی که راهمون بی خود جدا شد! نه موسوی اومد نه کروبی !. یادش بخیر...گذشته...گذشته...گذشته...گذشته ای که خودت برام بودی و خودت به عنوان خودت برام بینهایت ارزش داشتی و من هم برات خودم بودم،یه دوست،جدا از مخالف بودن جنس تو این خاکی که بهش می گن ایران! منو تو دوست بودیم،همدم،همراز...تموم شد؟ نمی دونم... ولی من هنوز زنده ام...خوب یا بدش مهم نیست
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
3 comments:
منم نمی دونم کی و چطور. نمی دونم چرا وقتی داشتم می رفتم تهران مثل همیشه ازت نپرسیدم کتابی می خوای یا نه.
نمی دونم چرا یادم رفت بگم که صدای الله اکبر تو چهار روزی که اونجا بودم هی کم و زیاد می شد تا آخرش فقط شبیه یه صدای مردونه بود از ته حلق. خب از یه محله سیب زمینی نشینا ازین بیشترم انتظار نباید داشت.
محله ای که یه خیابون یه طرفه داره که از امام زمان نمی شه بهش رسید اما از دکتر چرا. محله های قدیمی دور ورش کنار کلی ساختمون جدید . تقابل سنت و مدرنیسم. که قشنگه قدیمیه. که فسخ عظیمت جاودانه ای که چند روز دیگه تولدشه بهم گفت اونجاست و تو گفته بودی که باید دنبال یه گوژپشت بگردم که اون گفت که کوشش کننده ای هم کنارشه حالا. همه اینا تو همون خیابون یه طرفه. همونی که از کوچیکیم عاشقش بودم.
دوسش داشتم آب راهاش رو سر بالایی و سر پایینیاشو. جوباش رو درختای صنوبرش رو. برگر ذغالی و بونو رو داروخونه لاله و سوپر تبریزیان و بانک صادرات رو. ساختمون 117 واحد 27 . استخر بزرگش رو که گره خورده نه به خاطرات من که حتی با ماله راضیه. که چند ده میلیون خرجشه تا بازم بشه یه استخر پر آب روباز که فکر نمی کنم دیگه بشه. ساختمونی که دیر یا زود همه به توافق برسن که بفروشنش که یکی بیاد بکوبتش و شاید یه آپارتمان مد روز تحویل بگیرن. که کسی دلش برا اون پارکینگ و استخر روباز نسوزه. برا اون آسانسور امریکایی قدیمی که ساده و کوتاه اما مثل اسب کار می کنه بی ذره ای ادا بازی. این همه واحد کنار هم این همه بچه که کنار هم جمع می شن و بازی می کنن. بدمینتون آب بازی باغچه گل درخت خرمالو و انبه. ساختمونی که همه پشت سر هم حرف می زنن از زن گرفتنه پیرمردا و خندیدن بهشون گرفته تا مخابره کردن خبر خوابیدن فلان زن فلان ساختمون با فلان پسر جوون ساختمون به امریکا و کانادا که همینام کردتش 117.
محله ای که هنوز تو اخبار آلودگی مناطق درصد آلاینده گیش خیلی کمه. هنوز صمیمیه.
چرا برات از شهریار نگفتم که نفر اول تنیس تهران شد و قراره اگه درست فهمیده باشم بره تو تیم ملی زیر 16 سال
نمی دونم چرا بهت نگفتم درباره الی رو تو سینما فرهنگ دیدم، بلیطش رو با مکافات خریدم. رفتم خونه چند ساعت صبر کردم تا نوبت بلیطم بشه و وقتی بهرام بهم گفت تک بلیط نمی فروشه چطور می خوای بری؟ یک آن باورم شد که تک نفر نمی تونم برم. اون موقع بود که به این فکر کردم چرا یکی رو ندارم که باهاش حداقل سینما برم یا چرا دوس ندارم یکی رو دعوت کنم که باهام بیاد. بازم تضادهام
چرا یادم رفت بگم چقدر خوب بود، چقدر همه چی داشت چقدر بغضم گرفت.
چرا نگفتم وقتی بهرام بعد فیلم دیدم گفت گریه کردی؟ گریه دار بود؟ درام بود؟ گفتم اگه می خواستی می تونستی گریه هم کنی. همه چی بود 15 دقیقه اول کمدی بود. چرا یادم رفت از گلشیفته، مانی حقیقی شهاب حسینی و ترانه بگم؟از اصغر جان فرهادیم؟چرا یادم رفت بگم که حداقل یه بار دیگه هم می رم.
چرا بهت اس ام اس ندادم وقتی صدای دالبی سراند فرهنگ باعث شد صدای موج دریا و ساحل احاطه م کنه طوری که ناخودآگاه دور و ورم رو نگاه کنم یاد تو افتادم که اومدی دهکده ، انزلی ویلا، دریا اما بهم چیزی نگفتی.
چرا از چیزایی که از جنگ تو سعادت آباد شنیده بودم نگفتم
چرا یادم رفت بهت بگم بخاطر تو کتابخونه م رو دو بخش کردم : کتابهای خونده و نخونده که دارم دو کفه رو بهم نزدیک می کنم. چرا بهت نگفتم که آداب بی قراری یعقوب یادعلی و ناهیدش رو یه جورایی دوس داشتم. یا بازی آخر بانو و گل بانوی بلقیس سلیمانی رو بیشتر از خاله بازیش دوس داشتم یا آخرین پدرخوانده ماریو پوزو و کراس منو دوباره به از دست داده هام و بدست آوردنشون امیدوارم کرد که آتنا کراس و بتانی چه مثلث قشنگی ساختن.
نمی دونم چرا یادم رفت در مورد فاکنر باهات حرف بزنم و بگم نتونستم نه خشم و هیاهو و نه گور به گور رو بخونم. که خسته م کردن همون اولاش که حال و روزم خوب نبود تا استقامت داشته باشم. چرا نگفتم که فعلا با نازی مخالفم. چرا نگفتم که به جای اینکه منو یاد معروفی بندازه فعلا یا دولت آبادی انداخته که می دونی از نثرش و تصویراش بدم میاد.
نمی دونم چرا یادم رفت که بهت بگم دو هفته پیش خوابت رو دیدم و جوری بودیم که خجالت کشیدم ازش حرف بزنم یا حتی بهش فکر کنم.یعنی ذهنم داره کلا خراب میشه؟ راستی چرا ما هیچوقت عاشق هم نشدیم؟
چرا بهت نگفتم که با علیرضا گردو شور خوردیم که من پوستاش رو اولش می ریختم از ماشین بیرون و می گفتم تو طبیعت جذب میشه و می گفتم من به شهر ما خانه ما عمیقا اعتقاد دارم اما خب تهران رو شهر خودم نمی دونم و اونم فکر کنم نی دونه منو و کلی هر جفتمون راجع بهش اراجیف گفتیم و در نهایت من بازم پوستا رو می ریختم بیرون تا اون بالاخره تو یه پارک نگه داشت همون پارکی که قرار بود پوکه روشن سیگار اون پسره رو خودش بدون اینکه چمناش گر بگیرن خاموش کنه. همون پارکی که حوض داشت صمیمی بود جوری که هم من از نبایدها گفتم و هم اون از سارا و اسمش رو نبر. که بخاطر یکم گردو اونهمه حرف زدیم.
که نفهمیدیم چی شد و چطور که جای دربند و هواش بخاطر خل بازی یه آقاهه که تابلوهای ایست رو زیر گرفت تا بره به خونش برسه ما به جای در بند رفتیم به قول اون پرت ترین جای ولنجک. بریدگی سمت راستی که مستقیم می رفتی می خورد به مجتمعی با چهار ویلا و گیت های حفاظتی. اونجا رفتیم برای بالا رفتن از یه نیمچه کوه و حرف زدن از موسوی کروبی، آقا و بقیه اراذل،نیست آخه تو ماشین ازشون حرف نزده بودیم. حرف زدن تو ماشین از چه باید کرد ها و استراتژی های مونده و برنامه ریزی ها و اون که اس ام اس میداد و منو عصبانی می کرد. تو رسیدن به همون جای دنج یه پراید قرمز هم بود با یه پسر و دختر که پسره داشت از درخت میوه می چید. چرا بهت نگفتم که اینقدر تاریک بود که واقعا نفهمیدم چرا همه چی اون دختره شبیه تو بود حتی صداش الا اینکه چاق تر از تو نی قلیون بود. چرا صدا نکردم آدینه که ببینم بر می گرده یا نه؟ دارم خل میشم؟
چرا نمی گم که جای شام که قرار بود دنگی باشه هر جفتمون به اشکان رفتن رضایت دادیم من آب توت فرنگی اون کمی از آب توت فرنگی من آب هویج آب شاه توت و پسته خورد؟
چرا بهت نگفتم که پروین خودکشی کرد و تا بیژن برسونتش بیمارستان کلیه هاش از کار افتاده بودن و فشارش به صفر رسیده بود تا مامان با ما برنگرده و بمونه و سپهر سیزده سالشه و باید خیلی زود بفهمه زندگی واقعی چیه. چرا پروین در مقام دکتریش نمی تونست اینکارو بکنه؟ با اون همه تحقیری که کردنش؟
چرا بهت نی گم که فردا صبح میخوام بیام رشت که تو باز بگی تو نکبت هم که همش صبحا میای که من خوابم یا بگی کلاس دارم. چرا از پارسه نمی گم برات؟
یا از کلاس قلابیه کانادایی که میری اما بریتیش باهات حرف می زنن ازت نمی پرسم؟
چرا بهت نگفتم دیشب تولد غزل بود و از طرف من دو تا کتاب خریدن یکی قرار بود باهاش قورباغه رو قورت بده و اون یکی گامهای بلندی برای برتری و موفقیت بود من ازین کتابا خبر نداشتم اما کادویی من بود.چرا بهت نگفتم که یاسی خیلی دیر اومد لادن شکمش بالا اومده و تا دو ماه دیگه باید برا سام و شب پاسی ش و فندق بازی صبر کنیم و دوباره بریم به اون شهر شلوغ .
چرا بهت نگفتم که براش تو چند خط کوتاه نوشتم که نگرانش بودم و امیدوارم هم خوب باشه هم دور از درگیری ها و اصلا کاش شمال باشه.
چرا وقتی گفتی نه می خونم نه میفرستم اونقدر ناراحتم کردی که می خواستم سر به تنت واقعا نباشه .که بی خیالی بی مسئولیتی که دلت بحال هیچی نمی سوزه که منفعلی. چرا تو روزایی که همه مردم با هم مهربون شده بودن ما بازم جز خواص شده بودیم؟ چرا اینقدر گله داشتم که به گولاخ گفتم از لیست سند تو آل ای میلم پاکت کردم؟
اما بازم نگفته هایی دارم که تو میدونی اگه تا همین جاشم یادم اومده با ذهن رو به زوال من خیلیه.
منم نمی دونم کی و چطور. اما می خوام بدونی که برا جدیدترین هات خوشحالم که فکر کنم حالا معنی موسیقی سنتی گرفتن هات رو می فهمم...
Post a Comment