Saturday, July 11, 2009

باز هم شبی دیگر

باز هم قبل از خواب و هزاران هزار فکر مزاحم که مانع از روی هم گذاشتن راحت پلکهام می شن! کاشکی این دوران مزخرف انتظار و تنش و اضطراب که کارم شده هر روز و هر لحظه تلقین و کنترل و تسلط و البته امید دادن،زود تموم شه.از اینکه هیچ چیز و هیچ چیز به معنای واقعی کلمه باعث شادیم از ته دل نمی شه دارم زجر می کشم،اینکه هیچ هیجانی نه تنها قدرت اینو نداره که بخواد به صورت ملموس منو از درگیری های ذهنیم نجات بده و شور و نشاط رو وارد زندگیم کنه که حتی خودش باعث یه درگیری ذهنی دیگه می شه...! چه روزهای بد طاقت فرسایی که حتی احساساتم برام یکنواخت و تکراری شدن و مدام می خوام از شرشون خلاص شم ولی از نابودیشون می ترسم که تنها راه ادامه ی زندگی وجود همین احساساته.فقط کاشکی این دوران سپری شه،همین

3 comments:

Eli said...

I Hope That Too...

BoF said...

emtehan mikonam
1,2,3
1,2,3
seda miyad?!

BoF said...

to ham ke hamash dari zar mizani,chete akhe,Idito ke pas nagerefti ke gerefti,ADSL nadari ke dari
de chi khani lakoo?:D